|
سرنوشت ما آدما چقدر شبیه یه خوابه یه دفعه بیدار می شی و می بینی همه چی تموم شده ... گاهی یه رویای شیرینه که پایانش باورنکردنیه گاهی شبیه یه کابوس وحشتناکه که تموم شدنش خوشحالت می کنه حالاکه فکر می کنم می بینم این روزا خیلی کابوس می بینم و سرنوشت من شده کابوس .
اما می دونم کابوس هم تموم می شه و بالاخره بیدار می شم همین امید به بیدار شدن من و امثال منو زنده نگه می داره ..... این روزا حرفهایی می شنوم که واسه خودمم نا آشنا هستن حرفهایی از رنگ غریبگی . باید یه چیزایی رو باور کرد که شاید اصلا دوستشون نداری و چیزایی که تو دوست داری واقعیت نداره ......... حالا با تمام وجودم احساس می کنم که چقدر آدمایی که دنیاشون کوچیکه خوشبختند چون مشکلاتشونم خیلی کوچیکتره . این روزا همه به بهانه کمک بهت نزدیک می شن اما اونا هم نمی تونن کاری واست انجام بدن ... این روزا من با واژه های غریبه زنده ام و نکته ی آخر نمی شه به اسن خوشبختی خوشبخت بود . + نوشته شده در سه شنبه 12 آبان1388 7:55 قبل از ظهر توسط عاشق مغرور |
دوستای خوبم باید بهتون بگم متاسفانه مدتی نیستم و ممکنه آپ نکنم ........... دلم نمی خواد راهی جایی باشم که نمی دونم کجاست و دلم نمی خواد دل از جایی بکنم که مدت هاست بهش وابسته ام وای که چقدر سخته اما چه می شه کرد تقدیر ......... سرنوشت نه من ایمان دارم سرنوشت رو خودمون می نویسیم ولی نه من نه هیچ کدوم مون اینو نمی خواستیم کاش اینطوری این روزا رو تجربه نمی کردم ................................................................... + نوشته شده در پنجشنبه 9 مهر1388 7:58 قبل از ظهر توسط عاشق مغرور |
هرگز به پایان راه نمی اندیشیدم چرا که می دانستم بی تو در انتهای راه خبری نیست من فقط از پایان تو می ترسیدم پایان تو سرآغاز مرگ تدریجی من بود و بستن دفتر شعرم برای همیشه حال از تو می خواهم آغاز کنی ابتدا را چون همان لحظه ای که تو را در زیر باران دیدم به پایان را نیندیشیدم حال می خواهم آغاز کنی همان عشق را آغاز کنی همان پرواز را آغاز کنی از لحظه ی شروع لحظه ی سرود و درود از لحظه ی تلاقی دو نگاه در زیر باران شروع کنی و چون من به پایان راه نیندیشی که اندیشیدن به پایان راه شور پرواز بی پروا را در ما خواهد کشت . **** دوستان گلم لطفا برای یک عزیز حتما دعا کنید و براش سلامتی رو بخواین ....... واقعا متشکرم + نوشته شده در جمعه 20 شهریور1388 7:44 قبل از ظهر توسط عاشق مغرور |
ممنون از همه ی دوستانی که با اومدن به این وبلاگ منو وشحال می کنن اما نکته ی قابل توجه این است که بیشتر مواقع به خاطره اسمم یعنی عاشق مغرور تذکر می دهند باتشکر از این افراد باید بگم عزیزان این اسم تنها عنوان یکی از مطالب خودم هست و از نظر خودم قابل قبول نیست و اعتقادی ندارم چون عاشق مغرور نیست با تشکر عاشق مغرور + نوشته شده در سه شنبه 17 شهریور1388 7:56 قبل از ظهر توسط عاشق مغرور
+ نوشته شده در یکشنبه 15 شهریور1388 7:53 قبل از ظهر توسط عاشق مغرور |
اندكي شبيه دريا شده ام + نوشته شده در یکشنبه 15 شهریور1388 7:46 قبل از ظهر توسط عاشق مغرور |
می خواهم جاده را ببینم . سرسبزی جاده . درخشش نور زرین آفتاب . پیچ و خم زندگی . ریشه نوجوانی . حال که چشم گشوده ام خواهم دید . قصد دارم ببینم و من خواهم دید هیچ چیز مانع من نخواهد بود .
+ نوشته شده در پنجشنبه 5 شهریور1388 7:11 قبل از ظهر توسط عاشق مغرور |
Love is the only thing that can be divided without being diminished + نوشته شده در سه شنبه 27 مرداد1388 3:25 قبل از ظهر توسط عاشق مغرور |
باید به طراوت تقویم های کهنه سفر کنم تقویم ناب ترین ترانه نمناک تقویم سبزترین سلام اول صبح تقویم دور دیدار بوسه و دست شاید در ازدحام روزها یا در انتهای همان کوچه شاد شمشادها شاعری دلشکار را ببینم که شیرین ترین نام جهان را تکرار می کند و تلخ می گرید! یغما گلرویی + نوشته شده در شنبه 24 مرداد1388 6:48 قبل از ظهر توسط عاشق مغرور |
ترجیح می دهم طوری زندگی کنم که گویی خدا هست و وقتی مُردم بفهمم که نیست٬تااینکه طوری زندگی کنم که انگار خدا نیست و وقتی مردم بفهمم که هست + نوشته شده در یکشنبه 18 مرداد1388 7:31 قبل از ظهر توسط عاشق مغرور |
|