تبليغاتX
و خداوند تورا عاشق کرد ...

و خداوند تورا عاشق کرد ...

هدف ايجاد این وبلاگ درک فرق بين عشق و هوس بوده است اميدوارم لذت ببريد .

خاطره

حرفها شد بر زبانم

که در انجام آن عاجز بمانم

ز تو خواهم که در انجام و مقصد

بیفزایی به ایمان و توانم

حرفهای امروز من ربطی به این ابیات نداره راستش امروز می خوام از خاطره و تاریخ بگم ................

خیلی ها بهم می گن تو محبوس شده توی خاطرات و تاریخ وقایع رخداد داده هستی اما چه می شه کرد

دور کردن خاطرات از ذهن سخت و دشواره ................ ولی واقعا خودم احساس نمی کنم توی قفسی بنام خاطره اسیر باشم من فقط گاهی به یاد گذشته ها می افتم چون نمی خوام یادم بره گذشته ی من چی بوده .................................... گذشته ی ۱۸ ساله ی من پر از خاطرات جور واجوره مثل همه ی انسانها ................ راستش می خوام ببینم چی شد که به اینجا رسیدم ؟ به این نقطه !

+ نوشته شده در  شنبه 23 آبان1388ساعت 6:37 قبل از ظهر  توسط عاشق مغرور  | 

سرنوشت ما آدما هم رنگ خودشو داره

سرنوشت ما آدما چقدر شبیه یه خوابه یه دفعه بیدار می شی و می بینی همه چی تموم شده ... گاهی یه رویای شیرینه که پایانش باورنکردنیه گاهی شبیه یه کابوس وحشتناکه که تموم شدنش خوشحالت می کنه حالاکه فکر می کنم می بینم این روزا خیلی کابوس می بینم و سرنوشت من شده کابوس .

اما می دونم کابوس هم تموم می شه و بالاخره بیدار می شم همین امید به بیدار شدن من و امثال منو زنده نگه می داره ..... این روزا حرفهایی می شنوم که واسه خودمم نا آشنا هستن حرفهایی از رنگ غریبگی . باید یه چیزایی رو باور کرد که شاید اصلا دوستشون نداری و چیزایی که تو دوست داری واقعیت نداره ......... حالا با تمام وجودم احساس می کنم که چقدر آدمایی که دنیاشون کوچیکه خوشبختند چون مشکلاتشونم خیلی کوچیکتره .

این روزا همه به بهانه کمک بهت نزدیک می شن اما اونا هم نمی تونن کاری واست انجام بدن ... این روزا من با واژه های غریبه زنده ام و نکته ی آخر نمی شه به اسن خوشبختی خوشبخت بود .

+ نوشته شده در  سه شنبه 12 آبان1388ساعت 7:55 قبل از ظهر  توسط عاشق مغرور  | 

ببخشید

دوستای خوبم باید بهتون بگم متاسفانه مدتی نیستم و ممکنه آپ نکنم ...........

دلم نمی خواد راهی جایی باشم که نمی دونم کجاست

و دلم نمی خواد دل از جایی بکنم که مدت هاست بهش وابسته ام

وای که چقدر سخته اما

چه می شه کرد

تقدیر ......... سرنوشت

نه 

من ایمان دارم سرنوشت رو خودمون می نویسیم

ولی نه من نه هیچ کدوم مون اینو نمی خواستیم

کاش اینطوری این روزا رو تجربه نمی کردم

...................................................................

+ نوشته شده در  پنجشنبه 9 مهر1388ساعت 7:58 قبل از ظهر  توسط عاشق مغرور  | 

پایان راه

هرگز به پایان راه نمی اندیشیدم

چرا که می دانستم بی تو

در انتهای راه خبری نیست

من فقط از پایان تو می ترسیدم

پایان تو سرآغاز مرگ تدریجی من بود

و بستن دفتر شعرم برای همیشه

حال از تو می خواهم آغاز کنی ابتدا را

چون همان لحظه ای که تو را در زیر باران دیدم

به پایان را نیندیشیدم

حال می خواهم آغاز کنی همان عشق را آغاز کنی

همان پرواز را آغاز کنی

از لحظه ی شروع لحظه ی سرود و درود

از لحظه ی تلاقی دو نگاه در زیر باران شروع کنی

و چون من به پایان راه نیندیشی

که اندیشیدن به پایان راه

شور پرواز بی پروا را در ما خواهد کشت .

                                                     ****

دوستان گلم لطفا برای یک عزیز حتما دعا کنید و براش سلامتی رو بخواین ....... واقعا متشکرم

+ نوشته شده در  جمعه 20 شهریور1388ساعت 7:44 قبل از ظهر  توسط عاشق مغرور  | 

نکته

ممنون از همه ی دوستانی که با اومدن به این وبلاگ منو وشحال می کنن اما نکته ی قابل توجه این است که بیشتر مواقع به خاطره اسمم یعنی عاشق مغرور تذکر می دهند باتشکر از این افراد باید بگم عزیزان این اسم تنها عنوان یکی از مطالب خودم هست و از نظر خودم قابل قبول نیست و اعتقادی ندارم چون عاشق مغرور نیست

با تشکر عاشق مغرور

+ نوشته شده در  سه شنبه 17 شهریور1388ساعت 7:56 قبل از ظهر  توسط عاشق مغرور 

دلم تنگ است .....

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 15 شهریور1388ساعت 7:53 قبل از ظهر  توسط عاشق مغرور  | 

اندكي شبيه دريا شده ام

اندكي شبيه دريا شده ام
همين دريايي كه در حوض خانه ي همسايه است
دهانم طعم آبي گرفته
پاهايم جلبك بسته
و در دلم هزار ماهي بي نام و نشان آشيانه كرده
باز هم نيستي
غروب چهارشنبه
و كسي ناشناس واژه هاي علاقه را سر مي برد
و كنج آواز مردگان مي اندازد
نمي دانم
شايد آخر دنياست
كه عقربه ها به بن بست رسيده اند
كاش بيايي
سر بر شانه ات بگذارم
و عريان ترين حرف هايم را
شبيه هق هق پرنده هاي پر شكسته
يادت بياورم
هيچ لازم نيست دلهره ي آيينه
از روييدن باد را به رخم بكشي
من آن قدر طعم گس آيينه را چشيده ام
كه محرم ترين آشناي باران شده ام
آه ، عزيزم ، رايحه ات پيچيده
بگو كجاي سه شنبه اي
هنوز اما خيلي صبورم
كه مي نشينم و از ته آيينه برايت انار مي چينم
تا كي بگويم برگرد
و تو بادبادكي را كه ته دريا به جلبك ها گير كرده
بهانه بياوري براي نيامدنت
اصلا بگذار طعم خاكستري شب رابچشم
بگذار آن قدر شبيه دريا شوم
كه تو ديگر به چشم نيايي
بگذار بميرم ...

+ نوشته شده در  یکشنبه 15 شهریور1388ساعت 7:46 قبل از ظهر  توسط عاشق مغرور  | 

می خواهم

می خواهم جاده را ببینم . سرسبزی جاده . درخشش نور زرین آفتاب . پیچ و خم زندگی . ریشه نوجوانی . حال که چشم گشوده ام خواهم دید . قصد دارم ببینم و من خواهم دید هیچ چیز مانع من نخواهد بود .

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 5 شهریور1388ساعت 7:11 قبل از ظهر  توسط عاشق مغرور  | 

عشق

     Love is the only thing that can be divided without being diminished
عشق تنها چیزی است که می تو اند به دو قسمت تفسیم شود بدون اینکه اسیبی ببیند

+ نوشته شده در  سه شنبه 27 مرداد1388ساعت 3:25 قبل از ظهر  توسط عاشق مغرور  | 

باید به طراوت تقویم های کهنه سفر کنم

تقویم ناب ترین ترانه نمناک

تقویم سبزترین سلام اول صبح

تقویم دور دیدار بوسه و دست

شاید در ازدحام روزها

یا در انتهای همان کوچه شاد شمشادها

شاعری دلشکار را ببینم

که شیرین ترین نام جهان را تکرار می کند

و تلخ می گرید!

یغما گلرویی

+ نوشته شده در  شنبه 24 مرداد1388ساعت 6:48 قبل از ظهر  توسط عاشق مغرور  |